|
کسی را دوست می دارم ولی افسوس ... او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من, که او را دوست می دارم ولی افسوس ... او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من, که او را دوست می دارم ولی افسوس ... او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
صبا را دیدم و گفتم : - صبا ! دستم به دامانت ... ببر از من به دلدارم که او را دوست می دارم. ولی افسوس ... او هرگز نمی داند
|