|
ديوارا اسيرش كرده بودن.مي خواست نجات پيدا كنه ولي نمي شد!راه نجاتي نبود.همش
ديوار بود و دري وجود نداشت.ديوارا رو خودش ساخته بود ولي يادش رفته بود كه در درست
كنه!ديوارا خيلي محكم و به بلندي آسمونخراش بودن و حتي نمي تونست از روشون عبور
كنه و يا خرابشون كنه.يه روز همه جا لرزيد و ديوار ريخت و اون زير آوار موند.هيچ وقت نتونست
اونور ديوار رو ببينه.اونور ديوار جز رويا چيزي نبود!    
|